وبلاگ‌ها و چهارشنبه ‌سوری

2008/03/18 در 02:00 | نوشته شده در نگاهی به وبلاگ ها, وبلاگ نویسی, اینترنت | بیان دیدگاه

در تمام كوچه پس كوچه ‌های شهر نفس‌ها به ثانيه افتاده، به يك بهانه، اونم رسم ملی … بين هر جمعيتی می ‌گردند وهر چه نبايد بكنند می كنند به اسم سنت! كه ساده‌ترين آن انفجارهايی است كه لابد شما هم به ياد چهارشنبه سوری می ‌افتيد. باز هم چهارشنبه آخر سال و بازهم قصه آتش و انفجار در حالی كه تمام شهر و در ديوارهای آن پر شده از دود وسياهی وترقه فروشان …
به گزارش
ايسنا، با نزديك شدن به شب «چهارشنبه سوری» در وبلاگی به نشانی http://faryadefarda.blogfa.com آمده است: زن بارداری كه در شيرين ‌ترين روياهای بچه دار شدن خود غرق است و ناگهان يك «سيگارت» و يا هر ماده منفجر كننده لعنتی ديگری كه قدرت ويران كردن شيشه‌های اتومبيل‌های اطراف را دارد، كنار پايش منفجر می شود.
چطور؟ آيا اين هم سنت هست؟ آيا بر باد دادن آرزوهای يك زن كه كودكی در راه دارد سنت هست؟ بياييد آخر سالتان را با فاجعه گره نزنيد. چه وسوسه ای، چه طلسمی، چه اعجازی در اين مواد محترقه نهفته است؟ چه كيفی داره اين ترساندن‌ها؟؟؟ كه همه را به خود مبتلا كرده.
امروز نه تنها از رسم كهن چهارشنبه سوری اثری برجا نمانده، حتی آن رسومي كه از زمان كودكی به يا می ‌آوريم نيز رفته رفته از يادمان می رود. اما چيزی كه جايگزين اين رسوم شده صداهای مهيبي است كه هر سال بلندتر و بلندتر می شود و شهر را تبديل به ميدان جنگ می ‌كنند. چرا؟
هيچ كس با شادی مخالف نيست… من با اين مخالفم كه با شادی خودمان ديگران را ناراحت كنيم. اين رسم جوانمردی نيست. فرهنگ ما غنی ترين فرهنگ دنيا است. حيف است با بعضی كارها آن را خراب كنيم.
در وبلاگ ديگری به نشانی
http://moshaveregroup.blogfa.com هم آمده است: آيا می توان از چهارشنبه سوری نوشت و نگران صداهای رعب آور نبود، آيا می توان در گوشه‌ای نشست و فقط صدای قاشق بر كاسه زدن‌ها را شنيد؟
آيا می توان به ياد تمام فالگوشی ‌ها كه از جشن و سرور حكايت می كردند، خوشدل و سردماغ، خود را برای بهاری ديگر آماده كرد؟ آيا می شود به جای بمب و ترقه به سان گذشته صدای ساز و دهل مردم را شادمان سازد؟ آيا می شود دوباره در كوچه پس كوچه‌ها احوال همديگر را بپرسيم؟ آيامی شود دوباره جمع شويم و به فكر همسايه و ناراحتی او باشيم؟ آيا می شود رفعِ غمی نماييم، تا شب عيدی كسی گرفتار دواخانه و ندامتخانه نباشد؟
آيا می شود به سان گذشته معيار زندگي ما صدای اذان مسجدها باشد؟ چه قدر زيبا بود موذن‌ها كه صدای صلوه سر می ‌دادند…
به راستی زيبا بود قاشق زن‌ها كه نه دست بر كلون می بردند و نه زنگی را فشار می دادند… تنها ارتباطشان صدای كوفتن قاشق بر كاسه بود. آن‌ها نگران بودند مبادا مريضی در خانه باشد و با به صدا درآوردن او را از خواب بيدار نمايند. چه قدر زيبا بود!!!!
به راستی در هيچ شبی به اندازه‌ چهارشنبه سوری صدای خنده از لاي درز پنجره‌ها و درها به بيرون نمی ‌ريخت، شب از نيمه می گذشت و هنوز فانوس‌های روشن روی رف خانه‌ها نور افشانی می ‌كرد. افسوس!!!

Advertisements

نوشتن دیدگاه »

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


Entries و دیدگاه‌ها feeds.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: